
باور ندارم این شب بی ستاره را
ایـن مـــاه حلـقه بــه دوش آواره را
تا آیینه در خود شکست ز ناباوری
بـــاور نمی کنـد نقشــی دوباره را
تا در هجوم تگرگ است و برف این زمین
امیـد گلی نیست باغبان بیـچاره را
دردا که خنجر دوست دوباره می زند
این قلب به خون نشسته صد پاره را
می آید و می رسد یک زمان بهار
بایـد گذاشت این شـب بی ستـاره را
پ ن:
"ستاره های سربی فانوسک های خاموش...! "
٢٤ بهمن ۱۳۸٩
- محمود
...... نظرات ()

مرا پابند خود کرده این
ح
ل
ق
ه
های اشک!
بیا و باز کن این زنجیر را...
پ ن:
" باران صبح ندارد صفای اشک... "
٩ بهمن ۱۳۸٩
- محمود
...... نظرات ()






