نميدونم چرا ولی هميشه يه حسی دارم که به من ميگه پاشو يه کاری بکن از اين نشستن و رخوت در بيا تا کی ميخوای ببينی زمان ميگذره و تو هيچ کارنکردی راستش خودم هم ديگه از اين زندگی تکراری خسته شدم  ميخوام يه کاری بکنم اما نمی دونم چه جوری.

بازهم همان حکايت هميشگی

 تا نگاه ميکنی وقت رفتن است

 پيش از آنکه باخبر شوی

 لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود

آه ...

ای دريغ و حسرت هميشگی

                                  ناگهان چقدر زود دير ميشود

۳٠ آذر ۱۳۸۳ - محمود ...... نظرات ()