| سايه | |
|
در نگاهم عشق را زيبا نبين در دلم از عشق ويران گشته ام گم شدم از هرچه رنگي در دلم بادبان قايقي در افقها گشته ام آن كه هردم از من ديوانه باخت خود درون قلب من ويرانه ساخت فكر كردم در خيالم برده ام آه اما او مرا ديوانه ساخت فكر كردم شايد اوهم مثل من در ميان سايه ها گم گشته است واي اما من چه كردم با خودم او فقط يك سايه است!يك سايه است! او فقط در جسمي از رويا و خواب قصه هاي عشق را زيبا نمود خود را مجنون ومن را ليلي اش اوج قصه را رويا مي نمود تاكه روزي جسم او ويران شد و سايه اش پيدا شد از رنگ عذاب تازه فهميدم كه پشت جسم او سايه اي پنهان شده از رنگ گناه | |
٢۳ دی ۱۳۸۳
- محمود
...... نظرات ()






