
شراره ای بر جامه مرد نانوا افتاده بود و تقلا می کرد تا خاموشش کند جوانمرد در آن حوالی می گذشت، نانوا و تقلايش را ديد آهی کشيد و ايستاد،
و به درد گفت:
افسوس سالهاست آتش خودخواهی و ريا در دلمان افتاده است و هيچ تقلا نمی کنيم که خاموشش کنيم اين شراره جامه مان را خواهد سوخت ،
آن آتش اما...
جانمان را می سوزاند
جانمان را
و
ايمانمان را!!!
٢٦ آذر ۱۳۸٤
- محمود
...... نظرات ()






