رويا
تن من مي گذرد
از در وپنجره خانه تو
تن تو يک هوس است
که دلم مي خواهد مثل يک سيب به دندان بکشم
در کنارت بودن
با تو بی شک بودن
بهترين رويايی است
که مرا بار دگر سوی توام می خواند
آه اگر فاصله ها بر خيزد
آه اگر شرم وحيا بُگريزد
من و تو پاک ترين لذت را
در هياهوی زمان در ميان برهوتی از يخ
با سر انگشتانی
که پُر از احساس است
به تن خسته هم می ساييم
آه اينک دو نفر بی معناست
نور خورشيد گذر می کند از پنجره ات
وبه روی تن تو می لغزد
و لبت می خندد
دست تو می کاود
بدن رفته از آن جای مرا
با خودت می گويی
خواب ديدم ديشب؟
پس چرا بوی تنش می دهد اين پيرهنم؟
آه بازويم را چه کسی کرده سياه؟
گونه هايت گلگون ميشود از رويايی
که تو ديشب ديدی
ونسيم خنکی
گونه سرخ تو را می بوسد
٢٢ آذر ۱۳۸۳
- محمود
...... نظرات ()






