غزلــی ساختم ...

غزلــی  ساختم  از  وزن  النگــوهایت

به پریشان شدن قسمتی از موهایت

غزلی ساختم از شیوه شهرآشوبیت

برگرفتـــه  شده  از  قصــه  ابروهایت

حس خوب غزلم را به چه تشبیه کنم؟

جز بــه احساس بغــل کردن بازوهایت

آنقــدر واژه بـرای غـــزلم داد بـه من

کوچه باغی که مرا برد به گردوهایت

بی تو آرامش این شعر به هم می ریزد

ای بــه قــربان سکــــوت سر زانوهایت

موج دریای تنت وقت سرآسیمه شدن

دلبـــری می کند از جمله جاشوهایت

کودکی هستم و در حسرت چشم عسلیت

می رود  دست  لبـــم  تا  لب  کنـــدوهایت

اینکه آبادی ما آب و  هوایش عالیست

ماجراییست که افتاده به شب بوهایت

سینه ات دشت پر احساس و چراگاه قرق

اینقـدر  ظلم  نکن در حــق  آهـــوهایت


/ 2 نظر / 36 بازدید

عالی بود